تبليغاتX
از دماوند تا علم کوه
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387

گزارشی از مرگ کوهنوردی در جبهه غربی قله دماوند

25 مرداد ماه 1387

نوشته اميدعالمی

 

http://rezafathi.persiangig.ir/image/WEBLOG/87/damvand/New%20Picture%20(2).jpg




در تاریخ 25 مرداد ماه، در ساعت {کلیه اعداد تقریبی و بنا بر مشاهدات و اظهارات شاهدان است} 16 بعد از ظهر، سقوط قطعه سنگی به ابعادcm 30*60*60، و برخورد آن با سر کوهنوردی به نام جهانگیر آقاجانی، در ارتفاع 4700 متری در مسیر غربی قله دماوند، موجب مرگ آنی وی شد. جسد آن مرحوم توسط چند نفر از کوهنوردانی که در حال بازگشت از قله بودند، در محل تثبیت و نشان­گذاری شد. صبح روز بعد، گروهی از کوهنوردان حاضر در پناهگاه سیمرغ، به محل حادثه صعود کرده و پس از نزدیک به 5 ساعت تلاش، جسد آن مرحوم را به پناهگاه منتقل کردند، که در نهایت با هماهنگی پاسگاه کلانتری رینه، به سرپرست تیم وی تحویل و با قاطر به پایین منتقل شد. قبل از هر چیز به خانواده آن مرحوم تسلیت عرض می­کنم.

آنچه مرا به نگارش این سطور واداشت، نه خبررسانی و شرح حادثه، که تحلیلی از عکس­العمل کوهنوردان حاضر در منطقه ­است. گرچه فوت آنی آن مرحوم، نیاز به هرگونه امدادرسانی را منتفی ساخت، اما نکته­ای که از همان لحظه­های اولیه در ذهنم شکل گرفت، این بود که اگر در شرایط مشابه، نجات فرد به­شدت آسیب دیده با انجام عملیات امداد و نجات (با همه ویژگیهای آن) امکانپذیر بود، چیزی جز شرمندگی بسیار و اما و اگرها برای نوشتن نداشتیم. 

تلاش من در این نوشتار اینست که "عملکردها" را گزارش و تحلیل کنم نه اشخاص، گروهها و باشگاه­ها. به همین دلیل از نامها، بخصوص در مواردی که عملکردشان قابل تامل است، استفاده نخواهم کرد، تا اگر بحث و تبادل نظری شکل گرفت، در مورد عملکردها بوده و نتیجه آن، درسها  (Lesson Learned)  {واژه­ای شناخته شده در ادبیات مدیریت که حاصل مستندسازی، تحلیل و نتیجه­گیری از یک رخداد است، با هدف جلوگیری از تکرار اشتباهات، برطرف ساختن نقاط ضعف و تقویت نقاط قوت.}و تجربه­هایی برای همه ما باشد. نه آنکه مثل موارد متعدد، سیکل معیوب « اتهام – دفاع – توجیه – توهین – ...» شکل بگیرد که حاصلی جز تشویش ذهن بازماندگان قربانیان و البته تسویه حسابها و عقده­گشایی­های ....... بگذریم.

http://rezafathi.persiangig.ir/image/WEBLOG/87/damvand/New%20Picture%20(1).jpg

.....

این حادثه و عملیات انجام­ شده پیچیدگی خاصی نداشت و بعلت فوت آنی آن مرحوم، اتفاقات رخداده نیز تاثیر خاصی در نتیجه پایانی نداشت، بنابراین شاید اساسا" نیازی به این قلم ­فرسایی نباشد. اما اگر فرض کنیم یکی از ما در همان نقطه مجروح شده و قادر به حرکت نیست و در صورت امدادرسانی بموقع جانش نجات می­یابد، نکات قابل تاملی وجود دارد که توجه به آنها، ممکن است به نجات جان ما کمک کند. نکات ساده، تکراری و پیش پا افتاده­ای که احساس می­کنیم می­دانیم اما...

- خبر­رسانی اولیه با اطمینان واجد صفت "غیر حرفه ­ای" است. مکان و زمان حادثه، شدت جراحات، زنده­بودن یا نبودن، نیازمندی ها و مواردی از اين دست، اطلاعاتی کلیدی است که باید سریع و دقیق منتقل شود تا برنامه­ریزی برمبنای اين اطلاعات دقیق امکان­پذیر باشد. در این حادثه اطلاعات صحیح بعد از یکساعت و نیم منتقل شد. در مورد مکان حادثه نیز اطلاعات اساسا" غلط بود.

- الفبای استفاده از بیسیم رعایت نمی­شد. حفظ فاصله بیسیم از دهان، استفاده از کلمات و جملات کوتاه و صریح، حذف عبارات غیر ضروری و بعضا" مبهم از مکالمه و ... از اصول اساسی استفاده از بی سيم است. در شرايطی که امروزه اکثر تيمها از بي سيم استفاده می کنند آموزشهای اصولی در اين زمينه به نفرات داده نمی شود که متاسفانه در مواقع بحرانی اين فقدان دانش و مهارت به وضوح به چشم می آيد.

- با کمال تاسف عدم تمایل کوهنوردان (بخصوص با­تجربه­ها!) به درگیر شدن با موضوع و احتمالا" عملیات امداد، پیش از دریافت خبر فوت مشهود بود. شاید ما هم در آینده تجربیاتی کسب کنیم و ...

- تردید کوهنوردان برای پذیرش مسئولیت و حتی شرکت در عملیات انتقال جسد بعلت نگرانی از گرفتاریهای قانونی، احیانا" لزوم پاسخگویی و ادای توضیحات در برابر مراجع قانونی و در یک کلام: دردسر. علیرغم اینکه هیچکس به ­درستی نمی­دانست که قانونا" چه باید کرد و آیا اساسا" چیزی برای نگرانی وجود دارد یا نه، اما این واهمه، نوعی نیروی بازدارنده برای مسئولیت­ پذیری افراد بود. درست مثل مجروحان تصادفی که از بیم گرفتاریهای آن کمتر کسی به آنها کمک می­کند. امیدوارم افراد مسئول این ابهام را برای کوهنوردان برطرف کنند.

- مسیر غربی دماوند در این تعطیلات پذیرای بیش از 300 کوهنورد بود و جالب آنکه بسیاری از آنها برای فرار از شلوغی مسیرهای دیگر این جبهه را برای صعود انتخاب کردند. مسیر جنوبی و شمال شرقی نیز در این فصل هر هفته شاهد حضور چندصد نفر هستند. بعبارتی در این تعطیلات حدود 1000 نفر برای صعود به دماوند اقدام کردند. در هفته­های دیگر تابستان نیز که فصل اقبال عمومی به دماوند است لااقل 200 تا 300 نفر در هر هفته برای صعود اقدام می­کنند. انتظار اینکه مثلا" مانند ارتفاعات آلپ، کمپهای اصلی مجهز، تیمهای امدادگر آموزش­دیده و ورزیده، هلیکوپتر، سیستمهای ارتباطی کارامد، سیستمهای سنجش و هشدار بهمن و غیره و غیره فراهم باشد، شاید خیلی آرمانی است. اما آیا برای پوشش شبکه موبایل در مسیرها هم کاری از مسئولین برنمی­آید تا برای اطلاع­رسانی یک حادثه نیم­روز زمان تلف نشود؟ چاپ برشورهای ساده­ای که نکات ایمنی، نقاط حادثه­خیز و توصیه­های متناسب هر مسیر را دربرگیرد چطور؟ و دهها آیای دیگر.

- در این شرایط که برای حفظ جان افراد هیچ امکاناتی مهیا نیست، و ظاهرا هم قرار نيست محيا شود، چگونه برای حفظ طبیعت فرهنگ­سازی کنیم؟

- ايا این آمار صعود در اين تعطيلات برای مسئولین ما هیچ معنا و مفهومی دارد؟ و تا کی ازین مسئول بشنویم که سازمانش بودجه لازم را ندارد و از دیگری که سازمانش مسئولیتی ندارد؟

گزارش کامل رو اينجا مطالعه کنيد.

 
**********

از اوايل زمستان 1384 که گزارش آقای بابک ضيا درباره جستجو آقای ابراهيمی منتشر شد (می تونيد اين گزارش رو اينجا بخونيد) و بعد واکنشهای بعدی به اون نوشته شد، تا الان که مرداد 1387 رو با اين حادثه و حوادث مشابه اون (مثل اين حادثه) به پايان برديم هيچ اتفاق جديدی برای حوزه جستجو و نجات کوهستان کشور اتفاق نيافتده.

و همچنان در بر همان پاشنه می چرخه!
 
تنها نکته تاسف بار (به نظر من البته چون مدافعان سرسختی هم داره که کار کاملا مفيديه) اين بوده که از اين حوادث تلخ تنها عکسهای قربانی ها انتشار پیدا کرده تا درس عبرتی باشه برای بقيه کوهنوردها. عکس های اسماعيل محامد، عکسهای دو کوهنوردی که دچار صاعقه زدگی شده بودن، و.... تا عکس جهانگير آقاجانی بدون روتوش! عکسهايی اين چنينی منتشر می شن تا بقيه درس عبرتی بگيرن ! وقتی به سايت سازمانهای مشابه نگاهی بکنيم (مثل اين سايت) که آرشيوشون پر از اينجور عکس هاست هيچ وقت برای درس گرفتن ديگران از اين حوادث عکس رو منتشر نکردن و از بدن متلاشی شده کسی به عنوان يک ميانبری برای آموزش، اطلاع رسانی، حساس سازی و .... استفاده نکردن. خودتون می تونيد اين گزارشها رو بخونيد و ببنيند که چه قدر زمان صرف تحليل جزييات اين حادثه شده و يک حادثه چطور برای ديگران درس عبرت می شه.
 
همانطور که اميد نوشته بود "در این شرایط که برای حفظ جان افراد هیچ امکاناتی مهیا نیست، چگونه برای حفظ طبیعت فرهنگ­سازی کنیم؟ " تابستان امسال ميلون ها تومان صرف صعود به قله های بلند دنيا شد. همانطور که تابستان سال قبل شد و احتمالا سال آينده خواهد شد. و هنوز شاه بيت بسياری از مرثيه هایی که برای جستجو و نجات کوهستان کشورمان خوانده می شود فقدان بودجه است.
 
ظاهرا قرار نيست اتفاق خاصی در اين زمينه رخ دهد. سالهای آينده هم به همين منوال خواهد گذشت. فقدان بودجه، فقدان نيروی انسانی، فقدان نهادهای متولی، فقدان نيروهای داوطلب، فقدان بستر قانونی مناسب و ....
 
به اميد بهتر شدن اين وضعيت.
 
نوشته شده توسط رضا در 17:14 با موضوع: | لینک ثابت |

سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387

مسير جنوبی دماوند و حرکت گاز گوگرد به سمت پايين در امتداد جبهه جنوبی
عکس از جاده مسير غربی گرفته شده است.

The image “http://rezafathi.persiangig.ir/image/WEBLOG/87/damvand/damavand.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

{عکس: گلريز فرمانی}
نوشته شده توسط رضا در 12:28 با موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387


http://rezafathi.persiangig.ir/image/WEBLOG/87/Borj/IMG_34871.JPG http://rezafathi.persiangig.ir/image/WEBLOG/87/Borj/IMG_37671.JPG

http://rezafathi.persiangig.ir/image/WEBLOG/87/Borj/IMG_34901.JPG http://rezafathi.persiangig.ir/image/WEBLOG/87/Borj/IMG_34911.JPG

http://rezafathi.persiangig.ir/image/WEBLOG/87/Borj/IMG_35081.JPG http://rezafathi.persiangig.ir/image/WEBLOG/87/Borj/IMG_35161.JPG

http://rezafathi.persiangig.ir/image/WEBLOG/87/Borj/IMG_35191.JPG http://rezafathi.persiangig.ir/image/WEBLOG/87/Borj/IMG_35651.JPG

http://rezafathi.persiangig.ir/image/WEBLOG/87/Borj/IMG_36001.JPG http://rezafathi.persiangig.ir/image/WEBLOG/87/Borj/IMG_36211.JPG

http://rezafathi.persiangig.ir/image/WEBLOG/87/Borj/IMG_36041.JPG http://rezafathi.persiangig.ir/image/WEBLOG/87/Borj/IMG_36371.JPG

http://rezafathi.persiangig.ir/image/WEBLOG/87/Borj/IMG_36421.JPG http://rezafathi.persiangig.ir/image/WEBLOG/87/Borj/IMG_37711.JPG
{عکسها : رضا فتحی}
نوشته شده توسط رضا در 6:12 با موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387


با توجه به بازخوردهایی که نظرات کريس وارنر و ترجمه اون در طول 5 روز گذشته داشت، مروری بر متن اصلی داشتم و اصلاحاتی را در ترجمه اول کردم که متن اصلاح شده رو اينجا قرار دادم. لازم به توضيح است که در ترجمه متن اصلی (که در اينجا قابل دسترسی است) روان بودن و به زبان محاوره نزديک بودن ترجمه بر ترجمه لغت به لغت آن برای من ارجحيت داشت که اين شايد نقطه ضعف اين ترجمه باشد.

متن ترجمه اصلاح شده


ممنون از همه کسانيکه به اين نوشته واکنش نشان دادندو نظراتشون رو در اين وبلاگ درج کردن.

مواردی از متن که بنطرم احتياج به بازنگری دوباره داره اين موارد هستند:


-..., butlost none the less.

- He was hidden from his friends, on a slope that lead even further from Camp 4 and the route to base camp.

- I prayed that Saman, who flashed his light 5 times in those 40 minutes, then stopped, was saying goodbye.

- I tried to caution their enthusiasm, but it consumed them.
- At least among the experienced, there was no hope. Among those who knew no better,
-But no one would listen to the many old hands around who kept telling them this.
- ... , who were falling prey to a local school teacher who claimed to see Saman sitting, then fallen over, on a distant patch of snow.


اگر پيشنهادی برای اصلاح اين ترجمه هم داريد لطفا اطلاع بديد.

در ضمن يک ترجمه ديگه از اين مطلب رو می تونيد اينجا هم بخونيد


نوشته شده توسط رضا در 12:18 با موضوع: | لینک ثابت |

سه شنبه هشتم مرداد 1387
The image “http://www.sharedsummits.com/templates/sharedsummits/images/ssnav-head-np.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

پيام پنجم : نظر آخر

نوشته  کريس وارنر

دوشنبه 28 جولای 2008 (7 مردادماه 1387)

{ منبع : www.SharedSummits.com }

 

خبر مرگ اولين نفر را وقتی در حال پختن کيک تولدم بوديم شنيديم. و نفر دوم هم زمانيکه من شمع های کيکم را فوت می کردم در حال مرگ بود. اين چهارمين جشن تولد من در پاکستان بود و مثل بقيه بيشتر دردناک بود تا خوشايند.

کارل اونترکريشر از اعضای تيم ايتاليايي، کوهنورد بزرگی بود. او اورست و کی تو را صعود کرده بود، مسيری جديد را بر روی گاشرپروم 2 گشايش کرده بود، و در نهايت يک سقوط مرگبار درون يکی از شکافهای برفی نانگا پاربات در جبهه رايخوت داشت. هم تيمی هايش تمام شب را تلاش کردند تا به او برسند، يک شکاف 20 متری را پايين رفتند، جايي که سرما و صدماتی که بدنش ديده بود آخرين نفسهاي او را گرفتند.

يک تماس تلفنی از ايتاليا، ارتباط های ساعت به ساعتی را که از ايران می شد را قطع کرد، و اين خبر را داد. هم تيمی های کارل نمی توانستند مسيری را که صعود کرده بودند برگردند و مجبور بودند از جبهه ای که ما در آن قرار داشتيم فرود بيايند. آيا ما به آنها کمکی می توانستيم بکنيم؟

در کمپهای بالا، دوستان ايرانيمان در تلاشی سخت برای زنده ماندن بودند. صعود آنها به قله سخت تر و طولانی تر و طاقت فرساتر از آنچه تصور می شد بود. با وجود اينکه نيمه شب گذشته کمپ 4 را برای صعود قله ترک کرده بودند تا ساعت 4 بعد از ظهر به قله نرسيده بودند. و آخرين نفر تيم هم ساعت 6:30 بعداز ظهر به قله رسيد.

زير قله، يک کوهنورد تنهای ايرانی، سامان نعمتی، در تلاشی بی اثر برای صعود به قله بود. قبل تر، در هنگام روز، او توافق کرده بود که به کمپ 4 برگردد، اما به دلايلی (احتمالا به دليل هذيان و وهم ناشی از ادم مغزی) او ابتدا به سمت کمپ 4 برگشت، ولی دوباره برگشت و به صعود خود ادامه داد. جدا از اعضای تيمش و بدون داشتن بی سيم، او تنهاو سرگردان تنها جای پاهای هم تيمی هايش را دنبال می کرد ولی فقط کمی انحراف از مسير داشت. (but lost none the less.)

حوالی 7 بعداز ظهر، زمانيکه کمتر از 2 ساعت از نور روز باقی بود، تيم ايران فرود از قله را آغاز کرد. از کمپ اصلی صعود آنها به نظر بی انتها می آمد. هيچ تماسی از کمپ اصلی پاسخ داده نمی شد. مشخص بود که اين تيم خسته، توانايي برگشت به کمپ 4 را نخواهد داشت.

زمانيکه تاريکی بيشتر شد، نور هدلامپ ها تشخيص کوهنوردان را راحتر کرد. بدون آن نورها و بدون دوربين های دوچشمی قوی که در کمپ اصلی وجود داشت، تشخيص کوهنوردان از سنگها کاملا غير ممکن بود. اما در کمپ اصلی همه جور بحث و نظر و شايعه در مورد سامان وجود داشت. و اين سئوال که سامان کجاست همه جور جوابی داشت.

ساعت 9:30 شب آنا نور سامان را مجزا از نور هدلامپ ساير اعضای تيم ديد. به دلايلی او از جای پای افراد تيم جدا شده بود و به سمت يک قسمت صخره ای تند در مسير رفته بود. او بر روی شيبی قرار داشت که از ديد دوستانش مخفی بود و او را به سمت کمپ 4 و حتی به سمت مسير کمپ اصلی راهنمايي می کرد. نور هدلامپ وی کمی بعد از اين زمان از حرکت ايستاد. ما الان يک نشانی از سامان آنجا داشتيم، که پيشگويي پيش آمدهای ناگواری را می کرد.

و يک طوفان در سرشب همانطور که پيش بينی شده بود، شروع شد. 5 کوهنورد ايرانی تلاششان را برای پيدا کردن محل چادرهايشان حوالی ساعت 1:30 متوقف کرده بود. آنها در يک محل جمع شده بود و منتظر طلوع خورشيد بودند.

آنها در ارتفاع 7570 متری و بدون کيسه خواب يا چادری بودند. ما نگران يخ زدگی آنها بوديم و بدتر اينکه ضعيف ترينشان نتواند در مقابل سرما مقاومت کند و بعد نفری بعدی و بعدی.

در ساعت 5:30 صبح کمپ اصلی يک تماس راديويي از آنها داشت. آنها چادرها را پيدا کرده بود. شب را زنده مانده بودند.

در طول صبح ما يک تماس کوتاه از آنها داشتيم. آنها تلاش می کردند تا با سلامت به کمپ 3 برگردند. اما با وجود ناراختی و خستگی زياد، زمان حرکتشان از ساعت 11:30 صبح به 1 ظهر تبديل شد و در نهايت ساعت 4:30 بعداز ظهر حرکت کردند. اما اين بازگشت هم به مبارزه ای در تاريکی برای برگشت بو د و همينطور برپايي چادر ها در کمپ 3.

سامان از نظر همه مرده فرض شد. او دو شب را در ارتفاع بالای 7500 متر بدون چادر گذرانده بود. 24 ساعت اول صرف تلاش برای صعود به قله شده بود و 24 ساعت دوم هم صرف ماندن در برف ها. اين منطقی بود که او مرده باشد. اما در ساعت 10:30 شب خدود 25 ساعت بعد از آخرين باری که نور او ديده شده بود، 46 ساعت بعد از اينکه او کمپ 4 را ترک کرده بود، يک نور هد لامپ سمت راست هرم قله ديده شد.

من وقتی آن نور را ديدم حيرت زده نگاهش می کردم. من ايوا را صدا کردم. از چادرهاتون بيرون بياييد. به من بگيد که آيا درست می بينم و نور دوباره چشمک زد. هر طور که بود، بعد از 46 ساعت تلاش در دمای زير صفر، با وزش بادهای سهمگين، سامان نعمتی، يک جوان ايرانی 27 ساله، بدون آب، بدون غذا، بدون هيچ تجربه ای در صعود کوههای بالای 8000 متر، توانسته بود که خودش را زنده نگه دارد. مغز وی بر اساس گزارشها دچار ادم شده بود. هيچ توضيحی برای اينکه او چطور توانسته بود زنده بماند وجود ندارد. و همينطور هيچ اميد منطقی به اينکه او بتواند يک شب ديگر را هم زنده بماند وجود نداشت. حداقل بر اساس تجربه، هيچ اميدی وجود نداشت. برای آنها که راه بهتری را نمی شناختند سامان زنده بود و بايد يک عمليات نجات آغاز می شد.

در ساعات اوليه فرود تيم ايرانی، کمپ اصلی ايرانی ها تماسی را با اعضای خانوادشان در ايران داشتند. زمانيکه نور هدلامپ سامان روز اول خاموش شده بود، به خانواده او اطلاع دادند که او مرده است. اما الان گزارش شده بود که او زنده است. خانواده اش تقاضای نجات وی را داشتند اما کسی که توانايي نجات وی را داشته باشد نزديکتر از 3 يا 4 روز به او نبود. حتی اگر تيمی برای نجات او شکل می گرفت هم واضح بود که او نمی توانست تا زمانيکه تيم نجات به او می رسند زنده بماند. و اين با اين فرض است که کسی می توانست به او برسد. يک طوفان و کولاک بپيش بينی شده بود. هر عمليات نجاتی مستلزم قبول خطر پذيری بالايي بود. چند نفر؟ ما به 10 کوهنورد برای انتقال وی تا کمپ اصلی نياز داشتيم. يک هلیکوپتر به ارتفاعی بالاتر از 6000 متر نمی توانست پرواز کند. با توجه به شيب مسير اولين جای مناسب فرود در ارتفاعی حدود 5100 متری بود. اگر ما سامان را زنده می يافتيم مجبور بوديم که او را حدود 3000 متر به پايين منتقل کنيم. اين کار به 10 کوهنورد و 4 روز وقت نياز داشت.

من دعايش کردم، برای سامانی که در آن 40 دقيقه هدلامپش برای 5 بار روشن و خاموش شد و از او خداحافظی کردم. اما در ايران و در ذهن چند آشپز پاکستانی و همينطور يک جوان خسته ايرانی در کمپ اصلی اين برداشت بود که سامان ما را به کمک می خواند. درک اين اميد کار راحتی است. اما برای من خطراتی که در پس يک عمليات نجات بود قابل پذيرش نبود.

من سعی کردم به اشتياق آنها برای شروع عمليات نجات اعلام خطر بدهم، اما اين منصرفشان کرد. موقع صبح شايعاتی از ايران به گوش می رسيد که يک هلی کوپتر پاکستانی قرار است سامان را از ارتفاع 7500 متری بردارد. چنين هلی کوپتری در پاکستان وجود ندارد. اما کسی به اين حرفها گوش نمی داد. سفارت ايران هم الان درگير شده بود. در اين حين 5 ايرانی ديگر برای زندگی شان در حال تلاش بودند. آنها بالاخره ساعت 2 بعداز ظهر کمپ 3 را برای فرود ترک کردند. وقتی به کمپ 2 رسيدند متوجه شدند که تمام تجهيزاتشان متلاشی شده و اين يک شب حماسی ديگر برای آنها بود تا برای زنده ماندن تلاش کنند.

در اين حين باربرهای ما هم سر رسيدند. کمپ ما جم شده بود و من با تاخير به دنبال تيم حرکت کردم. يک معلم محلی ادعا کرده بود که سامان را ديده است که از جايي به روی برفهای پايين افتاده بود. من و سايرين هر چقدر تلاش کرديم نتوانسيتم در ميان آن سنگها چيزی را تشخيص دهيم. اما اين شايعات سبب شده بود تا اتش برپايي يک تيم نجات بيشتر شود.

باربرهای ارتفاع از اسکاردو تجهيز شده بودند. بوروس نورمند که همراه من کی تو را صعود کرد به عنوان مسئول تيم امداد انتخاب شده بود. صبح 20 ام جولای، زمانيکه تيم من به سمت پايين حرکت کرده بود، بوروس و تيمش در کمپ اصلی به زمين نشسته بودند. کوه دوباره با طوفان پوشيده شد. در کمپ اصلی باران و در ارتفاع برف می باريد هر گونه پروازی غير ممکن بود.

من الان در خانه ام هستم. سامان آن بالا در نانگاپاربات آرميده. کارل اونترکريشر نيز در اعماق شکافی يخی در سمت ديگر کوه آرميده است. تيم ايران به سلامتی به کمپ اصلی برگشته است. در جبهه رايخوت هم تيمی های کارل 10 روز تمام برای رسيدن به کمپ اصلی تلاش می کنند.

من شاهد مرگ های زيادی بر روی قله های 8000 متری بودم ام، و اين را فهميده ام که شما تنها زمانيکه توانستيد به خانه تان برگرديد در اين بازی برنده شده ايد. هم کوهنوردان بزرگ و با تجربه و هم کوهنوردان بی تجربه به دفعات در اين کوهها مرده اند. برای اين کوهنوردان فريفته و اغوا شدن در برابر صعود به راحتی اتفاق می افتد. برای اين کوهنوردان زمانيکه ما به راحتی خطرات صعود را تشخيص داديم، فريفته شدن در برابر اين صعود اتفاق افتاد. يک فريفتگی در برابر صعود اين کوهها وجود دارد.  بر اساس آنچه در سايت کارل نوشته شده است وی به خوبی از خطراتی که در اين صعود وی را تهديد می کرند آگاه بود اما باز با اين حال اقدام به اين صعود کرد.

چرا بازی صعود اين کوههای 8000 متری اينقدر دلکش و فريبنده است؟ چرا کوهنوردان شايسته ای مثل کارل خود را در برابر اين خطرات قرار می دهند. در سايت کارل تصويری از وی و همسرش و سه فرزندشان وجود دارد. برای بسياری از ما لحظه های اين چنين و نه حضور در نوک کوهها، ناب ترين و با شکوه ترين لحظه های موفقيت انسانی هستند.

بعد از صعود سال قبل ما به کی تو من به عيادت خانواده استفانو زاواکا رفتم. کسی که در مسير برگشت از قله کشته شد. وقتی ما از آخرين صعود استفانو صحبت می کرديم، اشک از چشمان پدر و مادر وی جاری شد. همه ما هنوز ناراحت از مرگی هستيم که قابل جلوگيری بود. چند روز بعد من با مارک مازوچی ديدار کردم، که فيلم صعود استفانو را برای تلويزيون ايتاليا ساخت.

مارکو، تو از کوه نوردها چی ياد گرفتی؟

من ياد گرفتم که اونها بزرگترين خودخواهان (ego-tists) در بين ورزشکاران هستند. هيچ ورزشکار ديگری خانواده اش را برای پذيرش چنين خطرپذيری هايي ترک نمی کند.

وقتی من دانيل نادری، سرپرست صعود استافنو رو ديدم و از او پرسيدم که چرا استفانو در هنگام فرود تنها رها شد، او جواب کليشه ای کوهنوردان را به من پس داد که در بالای 8000 متری هر کسی برای خودش است. هر وقت اين جمله را می شنوم خونم به جوش می آيد. تنها يک ورزشکار احمق خودخواه می تواند به چنين حرف غلطی به طور دايمی اتکا کند.

کوهها برای مرگهایی در آنها اتفاق افتاده مقصر نيستند. مرور حوادثی که در شمال آمريکا اتفاق افتاده است، خطای ناشی از انسان ها را عامل چهارم اصلی وقوع اين حوادث قلمداد می کند. هوای خراب عامل پنجم است. کوهها ناکس و آدم کش نيستند اين انسانها هستند که در کشتن خودشان مهارت دارند.

من نمی توانم از انگيزه های کارل و سامان صحبت کنم، اما می توانم به شکل عمومی در مورد انگيزه بيشتر کسانيکه قله های 8000 متری را صعود می کنند صحبت کنم. بسياری از آنها خودشان را حضورشان در اين بازی تعريف می کنند. (Too many of them define themselves by their participation in this game.)

جامعه کوهنوردی تقريبا روح خود با معمول کردن اين ابزارهای سنجش بيرونی احمقانه از دست داده است. هفت قله بلند جهان را صعود کنيد و بعد به ناگهان شما يک آدم مهم می شويد. اورست را صعود کنيد يا يک کوهنورد افسانه ای شويد. 14 قله بالای 8000 متر را صعود کنيد تا نام شما بر سر در بعضی از معابد کوهنوردی باشد.

30 درصد از کوهنوردانی که به ارتفاعات بالای 8000 متر صعود می کنند زندگی شان را برای رسيدن به اين عدد 14 از دست می دهند. به ازای هر کسی که وارد اين معبد شده است صدها نفر مرده اند. آنها اعضای خانواده شان را پشت سرشان جا گذاشته اند، زنان و شوهرانشان را، خواهر و برادرشان را، تمام آنهاييکه آنها را دوست داشته اند. به ازای تعداد کمی که به آن بالا رسيده اند تعداد زيادی بهای گزافی پرداخته اند.

ويلی اونسولد، کسی که در سال 1963 اورست را تراورس کرد، برنامه ای را يک برنامه صعود موفق می داند که در آن درسهايي را که از کوه ياد گرفته ايم برای برگشت به زندگی و خانه به کار ببنديم.ويلی درست گفته بود. اينکه اين تلاشها نتواند به نحوه گذران زندگی ما سرو شکل مثبتی بدهد چقدر خوب است؟

برای من گفتن اينکه سامان و کارل خطرپذيری غيرضروری داشتند، رياکارانه و متظاهرانه است. ايا من خودم را در معرض اين خطرات قرار نمی دادم، آيا من زن و دختری در خانه نداشتم؟ آيا مثل ويلی من در کوهها نمی ميرم؟ ايا اگر من اين گونه خطرپذيری ها را می پذيرفتم، می توانستم به خانه برگردم؟

برنامه های کوهنوردی چيزهاي زيادی دارند که به ما هديه کنند. از رفافت و همراهی ما ياد می گيريم که همديگر را دوست داشته باشيم. از تلاش ما استفامت را ياد می گيريم. از روزهای بد و مصيبت بار ما فروتنی را ياد می گيريم. از قله کوه ما اعتماد و اطمينان را ياد می گيريم. همه ما به برنامه های کوهنوردی نياز داريم تا برای ماجراهای زندگی آماده شويم. اما ما نياز داريم تا به خانه مان برگرديم تا با طمع واقعی موفقيت فردی روبرو شويم.

ما همه الان به خانه امان برگشته ايم، و اين زمان گرانبها را با خانوادمان سپری می کنيم. ما امسال خيلی دير در فصل صعود نانگا به آنجا رسيديم. وقتی ما به کمپ اصلی رسيديم بادهای موسمی سراسر کوه را در بر گرفته بودند. تقریبا هر روز بارش باران و برف را شاهد بوديم. ريزش سنگها و احتمال سقوط بهمن خطر زيادی که قابل پذيرش نبود برای ما فراهم کرده بود. من بارها در تيم هايي بوده ام که نتوانسته اند بر شدت خطرپذيرميزان توافق کنند. در اينگونه مواقع ما همه ادراکمان را به اشتراک می گذاريم. هر چند که تصميم به اتمام برنامه ناگوار است اما ما بايد ياد بگيريم که با اين ناکامی ها زندگی کنيم.  


**********

تمام سعی ام رو کردم که این نوشته روان و صحیح ترجمه بشه.

امیدوارم روزی فضای جامعه کوهنوردی ما هم به جایی برسه که کوهنوردهای اون یاد بگیرن که با اینجور ناکامی های ناشی از اتمام زودهنگام برنامه زندگی کنن.

و ....

و اینکه ای کاش می شد یه فضای مثبتی شکل بگیره تا این صعود و تصمیم های نفرات این تیم تو اون فضا به خوبی نقد بشه. صعود نقد بشه و نه آدمهای صعود.

فعلا.

نوشته شده توسط رضا در 12:1 با موضوع: | لینک ثابت |

اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات