
متولدین 60 تا 65 با رشد 4 درصدی وارد بازار مسکن شده اند و خانواده های تک نفری از 1 درصد به 5 درصد افزایش پیدا کرده است. ضمنا در گذشته 5 درصد اجاره نشین بودند حالا 27 درصد اجاره نشین هستند. همین باعث گرانی مسکن شده!
پرونده اتمی ایران هم بسته شده و بیخود همه خودشان را معطل کرده اند. جلیلی آمد که به سولانا امتیاز ندهد. ما محکم ایستادیم. حتی وقتی گفتند نرو نطنز برای بازدید چون ممکن است آنجا را بمباران کنند و کشته شوی، گفتم این حرف ها چیه، ما آماده خطریم و رفتم. ضمنا نظام توزیع ما خوب است، اصناف ما هم آدم های خوبی اند، اما خود توزیع خراب است!
شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی، شب گذشته (ساعت 21:30 ) گفتگوی مستقیم با ااحمدی نژاد را پخش کرد. احمدی نژاد در این گفتگو درباره تورم، مدل اقتصادی و ابتکاری خود، بنگاه های زود بازده، فعالیت های اتمی، شورای همکاری خلیج فارس و چند موضوع دستچین شده دیگر که مشهود بود قبلا همآهنگی لازم صورت گرفته و گوینده ای بنام "حیدری" مجری آن شده بود صحبت کرد.
رئیس دولت دلیل تورم را 5 عامل عنوان کرد: افزایش قیمت جهانی کالاهای وارداتی کاهش ارزش دلار نسبت به سایر ارز ها رشد نقدینگی و چاپ بی رویه چک پول توسط بانک های دولتی که رئیس بانک مرکزی را به این علت برکنار کرده خوب عمل نکردن برخی موسسات پولی و مالی (بیش از حد وام دادن) تحریک تورم انتظاری، که اشاره به روزنامه ها و برخی احزاب بود و اینکه تورم 24 درصدر شانتاژ آنهاست. بدین ترتیب، همه تقصیر دارند،- حتی اطرافیان خود او که مجری دستورات ضد و نقیض و پیاپی وی اند- جز رئیس دولتی که معتقد است هرچه اوضاع بدتر شود ظهور امام زمان جلو می افتد!
******

خاتمی همواره چنین بوده است. او نه «صفر» است نه «صد». نه «همه» است، نه «هیچ»! او متوسطی است از تمام آنچه ما میخواهیم. متوسطی از آزادی، متوسطی از جامعه مدنی، متوسطی از رفتار و گفتار قاطع و صریح و متوسطی از دموکراسی.
اصلاحات در جامعه ای مانند جامعه ایران که خاتمی نیز بارها آن را دارای ساخت استبدادزده خوانده است اگرچه نیازمند صبوری و تن دادن به قاعده تدریج است اما در کنار آن محتاج تثبیت دستاوردها نیز هست. در سرزمینی که به سادگی بنیادها ویران می شود و قاعدهها برمی افتد و رسم ها دگرگون می شود برای طی کردن صخره های صعب العبور «دموکراسی شدن» باید نخست از محکم بودن گامی که برمی داریم اطمینان یابیم. هر دو ویژگی تدریجی بودن و لزوم تثبیت دستاوردها اقتضا دارد به حداقل ها بسنده کنیم و به میزانی منطقی از تحقق آرمان ها و اهداف رضایت دهیم. خاتمی همان متوسط منطقی و همسو و همخوان با آرمان ما بود که از قضا می توانست همسفری آداب دان و سرد و گرم چشیده برای طی کردن راه های ناهموار و نکوبیده دمکراتیزاسیون در ایران باشد.
اين مقاله رو خيلی دوست دارم :)
ارايه شده به همايش چالشها و چشم اندازهای اقتصاد ايران، اسفند 1381، سازمان مديريت و برنامه ريزی
فايل PDF با حجم 200 Kb
>>>>> + <<<<

جنگلهای درفک - پاييز 1386
اخلاق؟
اصول اخلاق؟
اصول اخلاق و طبيعت؟
اصول اخلاق و طبيعت گردی؟
جايگاه اصول اخلاق در طبيعت گردی ؟
>>>> + <<<<
نامه اي براي فردا
به قلم سيد محمد خاتمي

ارديبهشت 1383
به نام خدا
شايد نسل جوان ما با کمتر کسي چون رئيس جمهور خود درددل و رابطه انتقادي داشته است. يکي از بزرگترين سرمايه هاي دوران مسؤوليتم، نامه ها، جزوه ها، نقاشيها، سروده ها، پيام ها، ستايش ها و نقدهايي است که از سوي نوجوانان و جوانان برومند اين مرز و بوم براي من آمده است و جابجا. تا آنجا که ميسر بوده است، کوتاه يا مفصل، به آنها پاسخ داده ام. اگر قادر به رسم يک منحني درمورد گرايشها، انگارهها و انگيزه هاي جوانان باشم، مي توانم نشان دهم که سير منحني اميد ابتدا سريعاً صعودي بوده و اندک اندک به نزول ميل کرده است. امري که بررسي جامعه شناختي و روانشناختي آن به عهده صاحب نظران پژوهشگر است. به نظر من بخشي از اين مسأله طبيعي و بخش عمده آن ناشي از عواملي است که مي توانست نباشد و متأسفانه بود. من به ياري خداوند روزي خواهم کوشيد تا همه نامه ها و اثرها را منتشر کنم که در واقع نماد يکي از حساس ترين لحظه هاي تاريخي اين مرز و بوم است، ولي اينک و در فضاي کنوني لازم دانستم خطاب به همه فرزندان عزيزم که مهر و خشمشان هر دو براي من قيمتي است، نامه اي بنويسم و عنوان آن را « نامه اي براي فردا » بگذارم و اينک که به پايان دوران مسؤوليت رسمي خود نزديک مي شوم، باب اين مراوده و تبادل نظر را باز کنم. اين نامه نه دربرگيرنده همه گفتني هاي من است و نه درصدد پاسخ گفتن به همه پرسشها و نقدها. فتح بابي براي گفت و گو و بازانديشي است، چراکه همواره دل کوچکم به ياد روح بزرگ جوانان اين سرزمين و همه جوانان تپيده است.

با تعويض يک لامپ رشته ای معمولی با يک لامپ کم مصرف
در طی يک سال حدود 70 کيلوگرم دی اکسيد کربن کمتر توليد می شه .
>>>> + <<<<

از دماوند تا آزاد کوه؛ قله کهار زمستان 1385

من اما هراسانم
گويي بانوی سياه جامعه
فاجعه ای را پيشاپيش
بر بام خانه می گريد
و پنچه بی خيال باد
در اين انبان خالی در جستجوی چيزی است.
اين نوشته گزارش کوتاهی است از برنامه من و کارن دارک در یوسوميت در سپتامبر و اکتبر امسال که در يک صعود 4 روزه مسير Zodiac را صعود کرديم.

کارن در يک سانحه سنگنوردی که 15 سال پيش برايش اتفاق افتاد معلول شد. سقوطی که باعث شکستگی مهره های گردن، دنده ها و دستهايش هم شد. اما کارن بعد از اون حادثه، هر چند نتونست که سنگنوردی رو ادامه بده اما ماجراجويي رو دنبال کرد. کاياک سواری در داخل کانادا تا آلاسکا، اسکی کردن سراسر گرين لند، دوچرخه سواری در کوههای هيماليا از برنامه های جذابی بودن که کارن تا حالا انجام داده.

زمانیکه از من خواست تا در سال 2006 همراه اون در برنامه اسکی گرين لند شرکت کنم، من به يک شرط اون برنامه رو پذيرفتم که کارن همراه من ديواره ال کاپيتان رو صعود کنه. به نظرم اين کار آسونتر از اسکی اون مسير بود!
بعد از برنامه اسکی گرين
لند (حدود 600 کيلومتر اسکی در 28 روز)، ما به ال کاپيتان و صعود اون فکر می
کرديم. يکی از مشکلات ما اين بود که از چهار معلولی که تا حالا توانسته بودن اون
ديواره رو صعود کنن، هر چهار نفر می تونستن از ماهيچه های شکمشون استفاده کنن و
معلوليت اونها در قسمت پايين تنه بدنشون بود. اين موضوع زمانيکه شما بايد چندصد
بار خودتون را بالا بکشيد، يک ضرورت مهم محسوب می شه. اما کارن هيچ حسی رو نسبت به
اندام زير دنده هاش نداره. هرچند که با استفاده از قرقره ها سيستمی رو بکار گرفتيم
که با استفاده از اون کارن بارها و بارها خودش رو بر روی مسيرها بالا می کشيد. هر
چند سرعتش کم بود اما تمرينها پيش می رفت. در اين شرايط مشکل اصلی ما اين بود که
کارن با استفاده از صندلی معمولی که داشت دپار مشکل بود. برای صعود ال کاپيتان که
ممکن بود 10 روز هم طول بکشه از صندلی ديگه ای بايد استفاده می کرديم. تلاش بعدی
ما استفاده از صندلی خاصی بود که کارن با استفاده از اون تونست بدون مشکل زيادی يک
مسير رو در تمرينها صعود کنه. به نظر می اومد که اون صندلی جواب می ده. کمبود ماهيچه
های پايين تنه و کنترل بر روی اونها در مسيرهایی که بر روی دستها آويزان خواهيد
بود دردسر بزرگيه. با استفاده از صندلی جديد ما بر روی مسير دشوارتری تلاش کرديم.
ايده استفاده از اين صندلی رو از کاياک سواری گرفتيم.
در حين تمرينات جابجا کردن کارن برای من يکی از سخت ترين بخش های برنامه بود. با حدود 180 سانيتمتر قد و 70 کيلوگرم وزن هميشه در مرز قدرت و توانايي من بود. بعد از تمرين مسير کوتاه بر روی مسير بلندتری که 60 متر طول داشت کار کرديم. وقتی که کارن اون مسير 60 متری رو صعود کرد، دچار وحشت شده بود و من برای اولين بار به اين نتيجه رسيدم که برنامه صعود ال کاپيتان رو کنسل کنم. چطور کارن که از يک مسير 60 متری دچار ترس و وحشت شده بود می تونست يک مسير 600 متری را صعود کنه؟

اما کارن کله شق، حاضر به
ناديده گرفتن اين برنامه نبود و ما با دوبار صعود اون مسير (اگر تمرينهای داخل
سالن و چند تمرين کوتاه تر را در نظر نگيريم)، مصصم به اجرای برنامه ال
کاپيتان شديم. البته با اين شرط که کارن يک طناب پشتيبان همواره داشته باشه. تا اون
موقع فکر می کردم که می تونم کارن رو تو يه کوله پشتی مخصوص روی پشتم حمل کنم، اما
وقتی در اولين روز تلاشمون در یوسميت خواستم تا کارن رو حدود 100 متر بر روی
سنگريزه های پايين ديواره تا ابتدای مسير حمل کنم متوجه شدم که اين کار از عهده من
خارجه و برای همين هم تصميم گرفتم تا يک کيسه بار ديگه به مجموعه وسايلمون اضافه
کنيم.
من هميشه برنامه صعود را دو نفری در نظر گرفته بودم، اما با توجه به صعود هفته قبلم و فرودی که داشتم (من تا اون روز 11 بار اين ديواره رو صعود کرده بودم)، ديدم فرود از ديواره مشکل ترين بخش کار (crux) ماست و انجام اين کار برای هر دوي ما بسيار خطرناک خواهد بود اگه نگم غير ممکن. به همين دليل به فکر کمک گرفتن از بقيه ديواره نوردايي که اونجا بودن افتادم. برام من قدرت عضلانی اونها و آدمهايي با بازوها و بدنهايي بزرگ يا تکنيک و مهارت زيادشون مهم نبود، بلکه بيشتر به دنبال آدم صاف و ساده و شوخی که حاضر باشه با من و کارن صعود کنه بودم (داشتن يک همطناب روی ويلچر کافی تا کسی حاضر به اين کار نشه، بگذريم که ما قصد داشتيم ال کاپيتان رو هم صعود کنيم). ما با دو دختر استراليايي که تجربه چندانی هم در ديواره نوردی نداشتند اما علاقه زيادی برای شرکت در اين برنامه داشتن يک تيم تشکيل داديم. اما متاسفانه برنامه اونجوری که من برنامه ريزی کرده بودم پيش نرفت.

صعودمون کند بود (صعودی که
بخش های زيادی از اون خطرناک بود، يک طول با درجه صعود مصنوعی بالا و صعود با
استفاده از هوک بدون ميانی برای چندين متر)، هر چند برای يک تيم چهار نفره خوب کار
می کرديم، اما بخش زيادی از زمان رو به خاطر به دست آوردن يک آرايش مناسب برای
بالا کشی وسايلمون از دست داديم. کارن هم تاحدی وحشت زده بود، بخصوص از اينکه می
ديد ما هر چهار نفرمون در بيشترمسير صعود به 3تا بولت متصل بوديم. روز سوم برنامه
با يک کابوس بيدار شدم. خواب ديم که پسرم زير گرفته شده. اين برای من يک نشانه خوب
نبود. من پيشنهاد کردم که من پايين برم و با مقدار زيادی آب برگردم و يا اينکه
صعود را متوقف کنيم. بعد از حدود يک ساعت بحث تصميم به بازگشت گرفتيم. در اين حين
کارن متوجه شده بود که زيرانداز بادی سوارخ شده و همينطور دخترها متوجه شدن که
غذاشون رو از دست دادن. ما حدود 200 متر فرود اومديم تا به پايين مسير رسيديم.
لازم به گفتن نيست که
پايين آوردن کارن تو شرايط از نظر جسمی
راحت بود اما از نظر روحی و روانی اين کار چقدر سخت بود.
بعد از پايين اومدن دخترها برای صعود مسير ديگه از ما جدا شدن و اين احساس رو داشتن که اونها سرعت ما رو کم کرده بودن. من و کارن هم در مورد برگشتمون صحبت کرديم. در روزهای آينده ما وقتمون صرف بازسازی توان بدنمون (recovery) کرديم اما انگار چيزی درست پيش نمی رفت و بين من کارن تنش زيادی بود. تا اينکه يک شب موقع شام کارن گريه کرد. اين احساس اون رو در بر گرفته که اون از صعود وحشت کرده بود و بعلاوه او از يک چالش که پيش روش بود داشت وحشت داشت و داشت از اون فرار می کرد. تا اون موقع کارن چنين احساسی رو در زندگی در مورد هيچ کاری تجربه نکرده بود. من گفتم که ما داريم فقط اين دره رو ترک می کنيم و ديواره سر جاش خواهد بود و دوباره بر می گرديم. ولی اون جواب داد که ما بايد اون ديواره رو صعود کنيم و بعد هم من رو ترک کرد.

اون شب
ما عکسهای صعود دوستمون Timmy O’Neil رو که ديواره
رو با برادر معلولش صعود کرده بود ديديم. ديدن اون عکسها دلگرم کننده بود اما به
ما نشون داد که چه کار سخت و پر ساز و برگی بود. مخصوصا وقتی که 6 نفر داشتن
برادرش رو به پاي ديواره پايين می آوردن.
اين مجموعه عکس ها و
حرفهای مشوق و پرانرژی که از آدمهای ديگه مثل Alex and Thomas Huber شنيديم، جريان رو برگردوند و کارن اين شهامت رو پيدا کرد که بگه
ما اين کار رو انجام می ديم. بنابراين وقتمون رو صرف برنامه ريزی برای صعود دوباره
کرديم. Jemma
and Tash دخترهای استراليايي هم برگشتن و گفتن
که دوست دارن همراه ما باشن و اين کار رو چهار نفره انجام بديم. و ما اين کار رو
انجام داديم.
چهار رور بعد از اينکه کمپ
4 (کمپ اصلی ال کاپيتان) رو ترک کرديم حدود ساعت 10 شب کارن در حال بالا اومدن از
آخرين بخش مسير بود و ما بالای 700 متر پرتگاه بوديم. هوا سرد بود و برف همراه با
باد همه جا همراه ما بود. کارن در حاليکه اينچ به اينچ خودش را بالا می کشيد نزديک
به 4000 بار اين کار رو انجام داده بود تا به اونجا برسه. من خيلی خسته از سه روز
صعود به عنوان سر طناب بودم و اون بالا کارن رو می ديدم نزديک و نزديک می شد، نور
هد لامپ کارن اون رو شبيه به غواصی کرده بود که آروم آروم به سطح آب می آد تا بدنش
دچار اختلال فشار نشه. بالاخره کارن به انتهای مسير رسيد و به زحمت تلاش می کرد تا
خودش رو لبه ديواره و کارگاه برسونه و سعی کرد تا بر روی لبه بشينه. اما پاهاش
مانع بود. بعد از اون هم Jemmer با لبخندی بر لب ظاهر شد که
ابزارهای مسير رو جمع کرده بود. کارن محبور شد تا وقتی که من کمکش کنم معطل بشه و
من يه لحظه احساس کردم که شايد به خاطر پاهاش که مانع رسيدنش به انتهای مسير شده
بود، احساس بدی پيدا کرده و ناراحت بشه. اما در عوض کارن لبخندی زد و با اون
مهربانی و صبر و طاقت و سرسختی هميشه گی خودش کمی صبر کرد و در نهايت مسير رو تمام کرد.
کمی بعد برق شروع به باريدن کرد و تنها کاری که باقی مونده بود برگشت بود.
پی نوشت:
کمی قبل با کارن که الان
در بيمارستانی در Aberdeen بود صحبت می کردم. با مچ و ساق پايي شکسته که به علت سقوط روز بعد
هنگام فرود اتفاق افتاد. هرگز در زندگی ام چنين احساسی را در مورد يک صعود نداشتم.
اين چنين صعودی با اين حد از وابستگی روانی و روحی را تجربه نکرده بودم. صعودی که الان
استخوانهای شکسته ای نتيجه اونه. از خودم اين سئوال رو می پرسم که از اين صعود چه
نتيجه ای بدست آوردم؟ غرور و برتری و رسيدن به حس توانا بودن از طريق ناتوانی يک
انسان ديگر؟؟ نمی دونم. من حتی نمی دونم چرا کارن اون کار رو انجام داد. اما يه
چيز رو می دونم اونم اينه که ال کاپيتان همواره شما رو به طريقی خرد می کنه، اما
وقتی زخم هاتون خوب شد و به گذشته فکر می کنيد تمام اون صعود به نظرتون عالی می آد
و دوست داريد دوباره برگرديد !
تشکر از همه کسانيکه اجازه
دادن اين ايده ديوانه وار به حقيقت پيوست.

از زمانی که عضو کميته جستجو و نجات شدم به شدت آرزو داشتم تا سه تا اتفاق تو کميته بيافته: اولی تهيه يکسری بروشورهای آموزشی، دومی برگزاری يک همايش تخصصی و سومی هم داشتن يک وب سايت بروز و کامل برای جستجو و نجات کوهستان بود. انجام هر سه اين کارها به نظرم ضروری بود و هنوزم هست. در مجموعه فدراسيون و اعضای کميته هم توانايي انجام اين کارها وجود داشت. حتی 2تای اولی هم سال 85 و هم سال 86 در تقويم کميته گنجانده شد. طرح های اوليه اون هم ريخته شد اما هيچوقت بودجه ای براش تصويب نشد.
سال قبل قول مساعدی برای چاپ بروشورها داده شد و اولين اونها در مورد بهمن (با وقت زيادی که اميد عالمی برای اين کار گذاشت ) تهيه شد. همين بروشوری که اينجا می بينيد. اما هيچ وقت چاپ و توزيع نشد. همايش ساليانه هم در حد حرف باقی موند و ....
حالا که قرار شده کميته جستجو و نجات در کميته کوهنوردی فدراسيون ادغام ! بشه هيچ اميدی ندارم که اين اتفاقات (بروشور، سايت و همايش) بيافته به نظرم انتشار اون فايل در اينجا می تونه در حد کمی مفيد باشه.
اگه اين بروشور به نظرتون مفيد بود به هر شکل که می تونيد اون رو تو گروه و يا بين دوستاتون منتشر کنيد.

