باد ما را خواهد برد ....
******
رد پای طبيعت ايران در دنيای ذهن من
****
****
اينها رو هم ببينيد :
*****

****

{عکسها: رضا فتحی، گلريز فرمانی}
"با دمپایی ابری لا انگشتی نمی توان به قله اورست صعود کرد." (عباس عبدی)
سرمقاله ديروز شرق. اينجا بخوانيد.
يکی از بهترين جملات قصاری که در وصف وضعيت اداره کشورمون تاحالا شنيده ام همين بوده. اما جالبه که امثال اين بزرگوار که خودشون در بوجود آوردن اين فرهنگ نقش بارزی داشتن، حالا پشيمون شدن و از موضع بابا بزرگ همه چيز دان، دارن به همه توصيه می کنن که با دمپايي .... . عجب.
چه بدبختم من. يه زمانی می شد با دمپايي ابری لا انگشتی از ديوار ۲ متری سفارت آمريکا رفت اونطرف ديوار و انقلاب کرد و .... ولی حالا نمی شه. حالا نمی شه چون ؟؟
واقعا چرا نمی شه؟ کی می گه نمی شه؟ ايشان فرمودن "فردا فرصتی برای این کار نیست"؟
مگه ما چه چيزی برای از دست دادن داريم که جناب عبدی نگران اونن که از دست بره ؟؟ قانون اساسی مترقی؟ دستاوردهای علمی؟ مديران نخبه و شايسته؟ فضای باز و بالانده در جامعه ؟ اميد به زندگی؟ چی ؟؟ ....
چه بدبختم من که سرنوشت امروزم رو ديروز امثال عبدی ها رقم زدن. و امروز باز هم در مترقی ترين روزنامه کشور برای من و آينده من دارن جهت دهی می کنن و سعی می کنن با بزرگواری تمام آينده ام رو هم به بهترين شکل بسازن.
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
پی نوشت:
برای من -هرچند ارادت خاصی به مهستی ندارم- مهستی و ترانه هاش رو بارها از زمان کودکی تا همين امروز از زبان مادرم شنيده ام. مهستی برای مادرم خاطره ای فراموش نشدنی ايه از دوران جوانی اشه. و ترانه هاش به اجبار برای من هم بارها و بارها تکرار شده. روحش شاد.
امروز سوم تير است.
من سوم تیر را می پرستم. که اگر نبود و خدایی ناکرده اصلاح طلبان رأی می آوردند، هشت سال غرور و تفرقه و حب مقام ادامه می یافت. متن کامل را اينجا بخوانيد.
