تبليغاتX
از دماوند تا علم کوه
شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384
سلام.

می تونيد عکسهای اين صعود رو در اينجا ببنيد.

********

فعلاْ.

نوشته شده توسط رضا در 17:57 با موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384
سلام.

ممنونم از اینکه به این وبلاگ سر می زنید!! ولی از روی نظر هایی که اینجا نوشته می شه معلومه که طرفدار چندانی نداره. شما حق دارید. قبلا هم گفتم در مقایسه با وبلاگهای شما خسته کننده است. 

هیچ وقت نمی خواستم تو این وبلاگ در مورد خودم و احساسم و نیازم!!! چیزی بنویسم اما حالا خیلی نیاز دارم که در مورد احساسم بنویسم......

من دوست داشتم بیشتر از این برای این وبلاگ وقت بزارم چون می خواستم وقتی کسی مثل خودم تو وبلاگها یا سایت های فارسی به دنبال اطلاعات می گرده خیلی سریع بره سر اصل مطلب. این مقاله هایی که هم اینجا اومده با همین قصد اینجا قرار گرفته اند. شروع جمع آوری این اطلاعات برای من با ۲ تا اتفاق همراه بود: اول CD کلاس پوشاک بود که آقای عباس جعفری عزیز  تو جلسه هفتگی انجمن کوهنوردی دانشگاه  تهران (که من هم عضو اون هستم) برگزار کرده بودند. شروع حرفشون با این جملات بود که" ما باید بعد از فتح قله ها به میان آدمها برگردیم  و در بین اونها هم زندگی کنیم و زندگی در بین آدمها سخت تر از کوهنوردیه". (شبیه این جملات رو تو وبلاگ شون الان می تونید ببنید.) برای من این حرف اونقدر عجیب و غریب و ناآشنا اومد که که خیلی درموردش فکر کردم. مناسبتش با آموزش پوشاک و اون هم به عنوان اولین جملات و مهمترین جملاتی که آقای جعفری روش تاکید داشتن.  و دوم هم اولین برخوردی بود که تو انجمن دانشگاه تهران باهام شد. از من خواستن که انگیزم رو از شرکت تو برنامه های انجمن تو یک برگ کاغذ بنویسم. خیلی برام سخت بود که این صفحه رو بنویسم یا سیاه کنم!!! اون قدر سخت که نزدیک 1 ماه وقتم رو گرفت تا تونستم تکمیلش کنم.

اتفاقاتی که توی اون یک ماه افتاد بماند اما بعد از اینکه اون کاغذ رو تحویل دبیر انجمن دادم، کوهنوردی  تبدیل به بزرگترین دارایی ایم شد.

اما ....

توی اون کاغذ هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که اگه یکی از بهترین همنوردام رو از دست بدم چطوری باید با خودم کنار بیام.  تو هیچ کدوم از مقاله هایی که خونده بودم و براشون وقت گذاشته بودم و ترجمه شون کرده بودم هم همچین چیزی نبود. یا اگه بود من ندیده بودم یا اصلا نفهمیده  بودم. فعالیتهام تو انجمن دانشگاه تهران برام اونقدر عزیز بود و من قرق اونها شده بودم که هیچ وقت به این فکر نکرده بود که اگه قرار باشه به اون دفتر وارد بشم و یکی از اعضای تیمی رو که باهاش تابستون دماوند رو صعود کرده بودم و برای صعود زمستونی دماوند تمرین می کردیم نبینم چی کار باید بکنم. اگر قرار باشه لبخند لیلا راد رو دیگه نبینم، اگه این با هم بودنها قطع بشه چیکار باید بکنم. بودن تو اون محیط برام یه عادت شده بود.

وقتی بعد از تعطیلات عید شنیدم و بعد خوندم که لیلا راد تو الوند همدان سقوط کرده و مرده!!! مرده!!! احساس کردم که بهم خیانت شده. یه حس خیلی بدی  بهم دست داد که هنوزم آزارم می ده!!!!! توی این مدت نتونستم با این موضوع کنار بیام. خیلی کوچیکم کرد. خیلی حقیرم کرد. احساس می کنم اون بالا نشسته داره خیمه شب بازی میکنه. یه سری نخ به دست و پای ما بسته به هر طرف که می خواد می کشه. این عادلانه نبود..... این هیچی نبود......

دارم چی می گم!!! مگه می شه آدم خودش رو برای ندیدن و از دست دادن کسی آماده کنه!!!!!

من برخلاف اون چیزی که فکر می کردم بزرگ نبودم. اطلاعات من بدردم نخوردن. تمام اون آرزو ها و امید هایی که تو چشمهای لیلا راد بود همشون نابود شدن. چرا!! چون کوهنوردی دیگه!!!!

باید چی کار کنم. صبر... تحمل... و بعد از چهلم لیلا راد به زندگی عادی! برگردم. دوباره تقویم جدید و دوباره کوهنوردی و.... عادت کردن.

می شه دلم رو به خیلی چیزها خوش کنم. شاید به قول استاد راهنمای پایان نامه لیلا راد که می گفت لیلا در راه عشقش جونش رو از دست داد. تو شرایطی و مکانی مرد که براش ارزشمند بود. کسی که کوهنوردی حتی موضوع پایان نامه فوق لیسانش بود. تو الوند که براش خیلی هم ناآشنا نبود مرد. چقدر هم غریب مرد. تنها و .... 

برنامه دماوند شمالی زمستان 83 انجمن دانشگاه تهران چون وسایل تیم کامل و مناسب برای جبهه شمالی نبود و تیم نتونست اونها رو کامل کنه لغو شد و به جای اون مسیر جنوبی صعود شد. ما برای صعود دماوند شمالی نزدیک به 3 ماه تمرین کردیم. همیشه به ما گفته می شد که ممکنه این برنامه لغو بشه. ممکنه تو این برنامه حادثه ای براتون اتفاق بیافته که تا حالا با اون روبرو نشدید. این برنامه علاوه بر آمادگی جسمی آمادگی روانی بالایی هم لازم داره. باید هر کدموتون بتونید با GPS کار کنید. باید هر کدمتون یک امدادگر باشيد. ما برای اون برنامه تو باد گردنه آزاد کوه 2 ساعت تو سرما تمرین چادر زدن کردیم. تو هوای خراب کهار و ناز زیر قله کهار چادر زدیم. تو طول برنامه های آماده سازی از پناهگاه ها استفاده نکردیم. شب بیرون پناهگاه توچال از سرما یخ زدیم اما تو پناهگاه نرفتیم. کلی سختی رو به جون خریدیم که بتونیم برنامه دماوند شمالی رو اجرا کنیم!!! دقیقا به همین مسخره گی!!!! اجرا کنیم!!! وقتی بهمون گفتن که تربیت بدنی دانشگاه با هزینه های برنامه مشکل داره و نمی تونیم این برنامه رو اجرا کنیم، وقتی تو بارگاه سوم با یه تیم که مسیر شمالی رو صعود کرده بود و از جنوبی فرود می اومد روبرو شدیم (همون برنامه که برای ما و برای من یه هدف بزرگ شده بود، یه برنامه درست و حسابی!!!) افسوس و ناراحتی یه تلاش و موفق نشدن مثل آوار رو سرم خراب شد. اما نه من و نه هیچ کدوموم از اعضای تیم فکرش رو هم نمی کردیم که آوار بزرگ تری توی راهه. دماوند هنوز هست و خواهد بود. برای من و ما و اونهایی که رو مسیر شمالی دماوند تو زمستون برنامه اجرا می کنن!!!! اما دیگه همنوردی به نام لیلا راد نداریم که نگران سلامتی ما باشه. به فکر مون باشه و برامون وقت بزاره. برای خوشحالی ما و برای ناراحتی مون.

من و ما به هدفمون نرسیدیم. خیلی سخت بود و تحقیر آمیز. اما از دست دادن لیلا راد سخت تر و دردناک تره. من که هنوزم فکر می کنم بهم خیانت شده. اونی که اون بالا نشسته  هر کاری که دوست داره می کنه. .... الان هم حتما داره می خنده..... 

همین.

نوشته شده توسط رضا در 18:5 با موضوع: | لینک ثابت |

اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات