تبليغاتX
از دماوند تا علم کوه
یکشنبه چهاردهم فروردین 1384

سلام.

فکرش رو بکنید، یکی از محترم (به معنی واقعی کلمه شایسته احترام گذاشتن) ترین همنورداتون رو از دست داده باشید و ندونید و این بی اطلاعی عمدی هم برای این باشه که شما تعطیلات خوبی داشته باشید.

"آخرين چيزي كه شاخه ي گندم به ياد مي آورد اين بود كه تمام شاخه هاي تشنه براي بازگشت باغبان لحظه شماري مي كردند و دعا مي خواندند. و چون باغبان آمد به ياد روزهايي كه در دستانش آب بود برايش هلهله ها كردند و جشن به پا كردند ولي باغبان اين بار با داس آمده بود… شاخه گندم ديگر چيزي را به ياد نمي آورد… "

**********************

«لمس خلاء» به روايت كارگردان ::  آنها واقعاً سردشان بود
كوين مك دونالد
ترجمه: گيتى سروش
روزنامه شرق - ویژه نامه جشنواره فیلم فجر - ۱۲/۱۲/۸۳
 
يك هفته بعد از اين كه تصميم گرفتم «لمس خلاء» [فيلم با نام «درك صعود» در جشنواره نمايش داده مى شود] را بسازم، تلفن خانه ام زنگ زد. پشت خط، مردى بود كه مى گفت دوست ندارد خودش را معرفى كند، اما تماس گرفته تا راجع به فيلم چيزهايى را بگويد. خيلى تعجب كردم، چون تعداد آدم هايى كه از پروژه من خبر داشتند،  به انگشت هاى يك دست نمى رسيد. حتى با فيلمبردار هم تماس نگرفته بودم. مرد، صداى گرفته اى داشت. گاهى هم سرفه مى كرد. گلويش خس خس مى كرد و به خاطر سرفه ها، جمله هايش ناتمام مى ماند.
حرف هايى كه مى زد، نشان مى داد كوهنوردى حرفه اى است. توضيح داد كه بالارفتن از كوه، آن طور كه در فيلم ها نمايش مى دهند، آسان نيست. مى گفت فيلم ها هيچ وقت نتوانسته اند ترسى را كه گاهى در وجود كوهنوردها موج مى زند به تصوير بكشند. خلاصه حرفش اين بود كه اگر مى توانست خودش فيلمى راجع به كوهنوردى بسازد، داستانى عاشقانه و ترسناك داشت. پاى هيچ زنى هم در ميان نبود، عشق يعنى عشقِ به كوهنوردى و دور بودن از مردمى كه معناى اين چيزها را نمى فهمند.
 
ترس هم كه معلوم است يعنى چه. وقتى سنگى زير پاى كوهنورد مى لغزد، چشم هايش را مى بندد. هيچ چيز بدتر از سقوط نيست، كوهنورد عادت دارد كه بالا برود، نه اين كه سقوط كند. سقوط يك كوهنورد، مثل اين است كه درجه هاى يك نظامى را ازش بگيرند. ماجرا، همان قدر دردناك است.خودِ من، تا قبل از ساختن لمس خلاء، نمى دانستم كه صعود كردن، از كوه بالا رفتن و به قله رسيدن يعنى چه. الان هم نمى دانم، يعنى تاحدى مى دانم اما كارِ من نيست. نهايت چيزى كه ياد گرفته ام، آن است كه چه جورى بايد وارد يك شكاف يخى شد، يا از آن بيرون آمد.
 
مهم ترين دليلى كه باعث شد اين فيلم را بسازم، اين بود يك موقعيت تازه را تجربه مى كردم. وقتى قرار مى شود كوهنوردى كنيد، بايد رفتارهاى تازه اى را ياد بگيريد. راه رفتن در كوهستان، با راه رفتن در خيابان ها تفاوت هاى زيادى دارد. همين جور، لباس پوشيدن و غذاخوردن. در كوهستان نمى شود هر غذايى خورد. و تازه، اصلى ترين چيزى كه با آن سر و كار داريد، طناب است. فكر مى كنم طناب، همه زندگى يك كوهنورد است. كافى است اشتباه كند تا زندگى اش به پايان برسد.
 
يكى از دغدغه هاى اصلى من موقع ساخت لمس خلاء، اين بود كه من با درام سر و كار دارم يا نه. لابد مى دانيد تلقى عمومى اين است كه مستند آن چيزى است كه درام نيست، و هيچ درامى نمى تواند مستند باشد. اما اين تلقى، درست نيست. هر مستندى، در دل خودش درامى دارد. همان طور كه زندگى ما سرشار از درام است. كدام درام مى تواند با زندگى واقعى ما رقابت كند؟ و كدام مستند به اندازه زندگى ما واقعى است؟
 
 اما، من يك مشكل ديگر هم داشتم، لمس خلاء قرار بود بازسازى يك اتفاق واقعى باشد و آدم هايى كه جلوى دوربين من مى رفتند، همان هايى نبودند كه چندسال قبل از آن كوه ها بالا كشيده بودند. يادم است كه يكى از دوستان پيشنهاد داد فيلم را در يك دكور عظيم فيلمبردارى كنيم، يكى از آن دكورهايى كه استوديوها دارند و همه چيزِ آن ها در فيلم واقعى به نظر مى رسد. پيشنهاد وسوسه كننده اى بود، اما ردش كردم. اگر فيلم را در دكور مى گرفتم، بازيگرها نمى توانستند خودشان را در محيط حس كنند، و اگر اين اتفاق مى افتاد، معنى اش اين بود كه فيلم من به هيچ دردى نمى خورد.
 
لمس خلاء، به نظرم، واقعى ترين تصويرهايى است كه مى توانيد از كوهستان و زندگى در شب هاى آن ببينيد. آدم ها در صحنه هايى كه از پرتگاه ها آويزان شده اند، واقعاً آويزان هستند. از پرده آبى و ترفندهاى كامپيوترى استفاده نشده است. و هر لحظه ممكن بود يكى از آن ها سقوط كند و بميرد. فكر نكنيد در آن صحنه هايى كه آدم ها از شدت سرما مثل بيد مى لرزند، دارند ادا درمى آورند. آن ها واقعاً سردشان است، دارند يخ مى زنند.انتخاب كسانى كه بتوانند در اين فيلم بازى كنند، كار آسانى نبود. بازيگرهاى مشهور به درد اين كار نمى خورند. آن ها حاضر نيستند هر كارى را انجام بدهند، خيلى از كارها را به بدل ها محول مى كنند. اما دنبال آدم هايى مى گشتم كه قيافه شان عادى باشد و حاضر باشند براى نقششان هر كارى بكنند.
 
بالاخره هم كسانى را كه مى خواستم، پيدا كردم. آدم هايى كه مى دانستند به خاطر بازى بايد شب را در يك پناهگاه يا چادر بگذرانند، يا در خانه اى برفى بيتوته كنند. آن ها، هيچ ابايى نداشتند كه صورت شان قنديل ببندد و سرخ شود. يادم است كه موقع فيلمبردارى، در يكى از روزهايى كه برف شديد و سنگينى مى باريد، باد هم شروع به وزيدن كرد. باد، برف را به سمت بازيگرها مى برد و بازيگرها، امان شان بريده شده بود. با اين همه، هيچ نمى گفتند و كارى را كه ازشان خواسته شده بود، انجام مى دادند. به خاطر اين كارها است كه تا هميشه مديون شان هستم. آن ها، آبروى فيلم مرا حفظ كردند.
 
******************
فعلاً.
نوشته شده توسط رضا در 17:35 با موضوع: | لینک ثابت |

اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات